السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
453
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
برود و آنجا را فتح نمايد و ساير مفسّران گفتهاند : موسى تا زمان خروج از تيه و فتح اريحا زنده ماند و يوشع بن نون و كالب بن يوحنّا از سپاهيان موسى بودند ( كالب همسر خواهر موسى ، مريم بنت عمران بود ) ، وقتى سپاه موسى به اريحا رسيدند ، جبّاران گرد بلعم باعورا كه از اولاد لوط ( ع ) بود اجتماع كردند و به او گفتند : موسى ( ع ) مىخواهد بيايد و ما را به قتل برساند يا ما را از ديارمان خارج كند ، پس تو او را نفرين كن ، بلعم باعورا كه به اسم اعظم آگاه بود ، به آنها گفت : چگونه بر عليه پيامبر خدا و مؤمنين و ملائكه همراه ايشان دعا كنم ، پس آنها بازگشتند و نااميد شدند . بعد به نزد همسر او رفتند و به او هديهاى دادند و از او خواستند از همسرش خواهش كند تا بنى اسرائيل را نفرين كند ، همسرش از او درخواست كرد و او باز هم امتناع كرد ، امّا آن زن آنقدر اصرار كرد كه بلعم باعورا گفت : بايد از پروردگارم استخاره كنم ، سپس استخاره كرد ، پروردگارش در عالم خواب او را از نفرين نهى كرد ، بلعم ماجرا را به همسرش گفت ، زن گفت : دوباره از پروردگارت طلب خير كن ، مجددا استخاره كرد و اين بار جوابى نگرفت ، همسرش گفت : اگر پروردگارت مىخواست تو را نهى مىكرد ، از آن پس آنقدر در گوش او نجوا كرد تا او را مجبور به اجابت قوم كرد ، پس بلعم برخاست و سوار بر درازگوش شد تا به جانب كوهى برود كه مشرف بر بنى اسرائيل بود تا در برابر آنها بايستد و به آنها نفرين كند ، امّا درازگوش اندكى راه رفت و ايستاد ، بلعم او را تازيانه زد ، دوباره اندكى راه رفت و ايستاد ، بلعم باز هم او را تازيانه زد ، و بار سوّم حمار كمى حركت كرد و ايستاد ، وقتى براى بار سوّم بلعم او را تازيانه زد ، خداوند حمار را به سخن در آورد و به او گفت : واى بر تو اى بلعم ، به كجا مىروى ، آيا ملائكه را نمىبينى كه ما را باز مىگردانند ؟ امّا بلعم باز نگشت ، ولى حمار بازگشت و به جانب بنى اسرائيل رفت ، وقتى بلعم اراده كرد كه بر بنى اسرائيل نفرين كند ، خداوند زبان او را بازداشت و نتوانست ، امّا وقتى كه خواست قوم خود را دعا كند ، خداوند زبان او را منقلب كرد و آنها را نفرين نمود ، به او گفتند : اين چه كارى بود كه كردى ؟ بلعم گفت : اين امرى بود كه خداوند جارى نمود ، از آن پس زبانش تا روى سينهاش آويزان شد ، آنگاه گفت : اكنون در دنيا و آخرت زيان كار شدم ، پس جبابره چارهاى جز مكر و حيله نديدند ، لذا زنان خود را زينت كرده و آنها را براى خود فروشى به جانب سپاه بنى اسرائيل روان كردند و هيچ يك از آن